الانزاپین

کاپتوپریل سابق

الانزاپین

کاپتوپریل سابق

  • ۱
  • ۰





فرهاد : خوب دیگه وقت رفتنه ، اتفاقاتی تو این مدت افتاده که هضمش آسون نیست

شهرزاد : زمان میبره تا زخم هامون التیام پیدا کنه

فرهاد : شاید رنج هایی که در انتظارمونه ، تحمل زخم این جدایی رو برامون آسون تر کنه

شهرزاد : شاید هم یه روز برگشتیم این زندگی رو از جایی که پاره شد دوباره دوختیم ... تو جعبه ی خاطراتمون هنوز نخ برای بخیه زدن هست

فرهاد : میدونم نزدیک بودن به تو یعنی از دست دادنت... دلم می خواد به جای خداحافظی رفتنت رو تماشا کنم

شهرزاد : فرهاد! همیشه اونطوری نمی شه که فکرشو میکنیم...

 

اینم از دیالوگ پایانی سریال شهرزاد ، به قول سعدی "علیه الرحمه " :

گر بماندیم، باز بردوزیم
جامه‌ای کز فراق چاک شده
ور نماندیم، عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده

 

پایان این سریال هم مثل سایر سریال های حسن فتحی ، آدم های سیاه حذف شدند ... الحق و انصاف سریال خوب و جذابی بود...

دیگر عادت کرده بودیم که این سریال ها پروژه‌هایی برای تهیه‌کنندگان است و آنتن ها و جیب هایی را پر می‌کند. فتحی اما ما را از ابریشم عادات خود به درآورد.” مرسی جناب فتحی به خاطر این حال خوب حداقل به مدت یک ساعت در هفته در این اوضاع نابسامان...

امیدوارم که سریال بعدی فتحی که بر اساس رمان " بامداد خمار" فتانه حاج سید جوادی هستش ، باز هم شاهد اثری موفق باشیم

 

نکته 1 : در تندباد حوادث ، عشق اولین قربانی است.

نکته 2 : این پست را در حالی نوشتیم که به این آهنگ گوش میکردیم

 نکته 3 :

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند

ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

نای ما خاموش ولی این زهره ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی میکند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی میکند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند

شهریار

  • ۹۷/۰۳/۲۳
  • morteza ...

نظرات (۲)

وبلاگ نو مبارک.
ته داستان بد نبود. ینی بنطرم بهترین حالت ممکن رو نشون داد قطعا اگه صحنه ی اخر فرهاد و شهرزاد رووخوشحال ووشاد ووخندان و امیدوار وووو نشون میداد فحشی حواله اش میشد. اما خب این پایان بد نبود بجز تعریفایی ک شیرین از بابای بیخودش کرد!! بزرگ اقا و اکرم مسوول تمام بدبختیای داستان بودن.
و اما بامداد خمار، اگه من یه کتاب بخام ب نسل نوجوان ( البته نوجونایی این دوره ک خودشون استادن! باید بگم دبستانیها!!) توصیه کنم بامداد خمار هست.هم جذابه هم خیلی حرف واسه گفتن داره. من چندددددین بار خوندمش طی سالللها.
و شعر شهریار با صدای بازیگر شهریار، فوق العاده بود.
پاسخ:
وبلاگ که قدیمیه :))، جالبه آخرین مطلب هم تو سه سال پیش رو اوایل سریال شهرزاد نوشتم،
دقیقا ، با اون تعریف شیرین و راه افتادن دوباره ی سلسله ی دیوان سالار ، فکر میکنم راه رو برای سری احتمالی بعدی بازگذاشته باشه هرچند که خیلی بعیده، به هر حال این طبیعت روزگاره ؛ روز از نو ، روزی از نو!
والا من خودم چون به رمان زیاد علاقه ندارم ، نخوندمش، منتظرم فیلمشو بسازن :))
من شعر رو با صدای خود شهریار خیلی دوست دارم ، سریال شهریار رو ندیدم 
به عنوان یه خواننده‌ی خاموش از دوران بلاگفا ، بسی از دیدن پست جدید خوشحال شدم ، خوش برگشتید :)
پاسخ:
خیلی ممنون ، همراهیتون پایدار :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی